عمو زنجيرباف
عموزنجيرباف عنكبوت بي انصاف
هركي كه باتو بد شد براش يه پاپوش نباف
كه روش يه كاسه آشِ روغن برّه باشه
وجب وجب جنازه تو كوچه فرش ماشه
نيمه شب سه تا زن توكوچه راه مي افتن
روی جنازه های غريبه ها مي خزن
چادورای سياشون قرمزی لباشون
آدمومی ترسون رقصای سايه هاشون
خبر ميارن برات قربونيين پيش پات
روتخت تومي خوابن لابد خون ميخورن از لبات
كی گفته دنيا روی دستای تو می گرده
هركی تنش سياه واست باشه يه برده
بامهره های خسته لنگوكجو شلخته
آخر بازی روشه تاس سياه تخته
عقب ميمونی ازما شكل مانيستی اصلاً
بدمياری خيلی بد ميبازی مطمعناً
عمو زنجير باف زنجيرارو بافتی
لقمه های حرومو توسفرات انداختی
ازما كه بد نديدی خطُ نشون كشيدی
مگه نگفتی ديشب خواب خدا رو ديدی
ميگم خدا تو خوآب نازه يه روزی بی اجازه
می دم يه بناّی خوب واسم خدا بسازه
يه لات بی سرو پا با قلبو چشم سياه يكی
یكي كه خوب بتونه كارتو خوب بسازه
عمو زنجير پر يه روزی از پشت در
گورشو گم ميكنه يواشكی بی خبر
دورميشه ازنگامون شاد ميشه باز دلامون
ميرسه اون روزيكه سايه ميشه برامون
عموزنجيرباف عنكبوت بيانصاف
هركي كه باتو بد شد براش يه پاپوش نباف
No comments:
Post a Comment