سر اومد زمستون، شکفته بهرون
ٔگل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون
کوها لاله زارن، لالهها بیدارن
تو کوها دارن گر گر گر افرادو میکارن
تو کوها دارن گر گر گر افرادو میکارن
نه خارم نه خاشاک
زنم مرد بیباک
تنم پاره پاره شد از ضربههای مرد سفاک
تنم پاره پاره شد از ضربههای مرد سفاک
من آروم نگیرم، اگر هم بمیرم
من ایستادهام تا رای خود را پس بگیرم
من ایستادهام تا رای خود را پس بگیرم
Thursday, 23 July 2009
عمو زنجيرباف
عمو زنجيرباف
عموزنجيرباف عنكبوت بي انصاف
هركي كه باتو بد شد براش يه پاپوش نباف
كه روش يه كاسه آشِ روغن برّه باشه
وجب وجب جنازه تو كوچه فرش ماشه
نيمه شب سه تا زن توكوچه راه مي افتن
روی جنازه های غريبه ها مي خزن
چادورای سياشون قرمزی لباشون
آدمومی ترسون رقصای سايه هاشون
خبر ميارن برات قربونيين پيش پات
روتخت تومي خوابن لابد خون ميخورن از لبات
كی گفته دنيا روی دستای تو می گرده
هركی تنش سياه واست باشه يه برده
بامهره های خسته لنگوكجو شلخته
آخر بازی روشه تاس سياه تخته
عقب ميمونی ازما شكل مانيستی اصلاً
بدمياری خيلی بد ميبازی مطمعناً
عمو زنجير باف زنجيرارو بافتی
لقمه های حرومو توسفرات انداختی
ازما كه بد نديدی خطُ نشون كشيدی
مگه نگفتی ديشب خواب خدا رو ديدی
ميگم خدا تو خوآب نازه يه روزی بی اجازه
می دم يه بناّی خوب واسم خدا بسازه
يه لات بی سرو پا با قلبو چشم سياه يكی
یكي كه خوب بتونه كارتو خوب بسازه
عمو زنجير پر يه روزی از پشت در
گورشو گم ميكنه يواشكی بی خبر
دورميشه ازنگامون شاد ميشه باز دلامون
ميرسه اون روزيكه سايه ميشه برامون
عموزنجيرباف عنكبوت بيانصاف
هركي كه باتو بد شد براش يه پاپوش نباف
Friday, 3 July 2009
Saturday, 27 June 2009
نمیدونم شعرش از کیه ولی این شعر با صدای شجریان اجرا شده و لینکش هم اینجاست.
مشت میکوبم بر در
پنجه میسایم بر پنجره ها
من دچاره خفقانم، خفقان
من به تنگ آمده ام، از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
هان با شما هستم، این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی میگردم
لب بامی
سر کوهی
دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
میخواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد...
من هوارم را سر خواهم داد
چارهٔ درد مرا باید این داد کند
از شما خفتهٔ چند
چه کسی میاید با من فریاد کند؟؟؟
مشت میکوبم بر در
پنجه میسایم بر پنجره ها
من دچاره خفقانم، خفقان
من به تنگ آمده ام، از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
هان با شما هستم، این درها را باز کنید
مشت میکوبم بر در
پنجه میسایم بر پنجره ها
من دچاره خفقانم، خفقان
من به تنگ آمده ام، از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
هان با شما هستم، این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی میگردم
لب بامی
سر کوهی
دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
میخواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد...
من هوارم را سر خواهم داد
چارهٔ درد مرا باید این داد کند
از شما خفتهٔ چند
چه کسی میاید با من فریاد کند؟؟؟
مشت میکوبم بر در
پنجه میسایم بر پنجره ها
من دچاره خفقانم، خفقان
من به تنگ آمده ام، از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
هان با شما هستم، این درها را باز کنید
Friday, 26 June 2009
شعری جدید از ایرج جنتی عطایی
تو به خود نگاه میکنی
آینه سیاه میکنی
پرده بر ترانه میکشی
پنجره تباه میکنی
من ستاره آه میکشم
دست روی ماه میکشم
نوازش نسیم میکنم
روی شب نگاه میکشم
میعادگاه ما انسان و آزادی
تاریخ و آینده میدان آزادی
تو با گلوله من با ٔگل
تو با شلیک من با آواز
تو زرد نفرت، کبود کین
من سرخ عشق و سبز پرواز
کسب تو قتل ٔگل و شبنم
اعدام باد و نور و دریا
کار من کشت چراغ و دفّ
تیمار رنگ و رقص و رویا
میعادگاه ما انسان و آزادی
تاریخ و آینده میدان آزادی
Subscribe to:
Posts (Atom)
